به نام او که زیباست ومرا وتو را دوست دارد
دختری با چشمان بهاری
زمانی پادشاهی میزیست که همواره در انتظار بهار بود,چراکه دنیایش پوشیده از برف بود.اما از آن رو که بسیار سنگدل و نادان بود,بهار هیچگاه به مزرعه سرما زده اش پای نمی نهاد و هیچ چیز در آنجا نمیرویید.یک شب مسافری به دروازه قصر آمد و تقاضای غذا و جایی برای استراحت نمود, پادشاه به نوکرانش دستور داد او را از قصر برانند.او دخترکی با چشمان بهاری بود.آه آن دخترک همچنان به پیش می رود در شب زمستانی و در میان برف و باد وحشی, او همچنان به راه خود ادامه می دهد.کسی نیست که دخترکی با چشمان بهاری را یاری دهد؟ دختر آنقدر در شب راه پیمود تا به روشنایی کلبه مردی در میانه جنگل رسید, آن مرد او را به درون خانه برد اما دخترک در کنار بخاری جان داد و مرد او را با احترام و مهربانی به خاک سپرد. صبحگاه همه چیز درخشان بود و دنیا از برف سپید پوش اما هنگامی که مرد به مکانی رسید که دخترک آرامیده بود , مزرعه اش را دید که از گلهای مزار دختر می درخشید.دختری با بهار در چشمانش, و آن دختر هنوز در میان برف و باد به پیش می رود.او به پرواز در آمده ,آری او مرده است, دختری با بهار در چشمانش.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:57  توسط دختر مامان
|
يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کردپادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟،مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:23  توسط دختر مامان
|
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد . ديوانگي جلوي درختي در رفت و چشم هايش رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه ... همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ، هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است . در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ... هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود جايي پتهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است . ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود ، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ، چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره با اوست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:12  توسط دختر مامان
|
به نام هستی دلها
بنوش به سلامتي هر چي عاشقه 1- به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ، بي كس 2- به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما ?- به سلامتي كرم خاكي به خاطر خاكي بودنش ?- به سلامتي خيار به خاطر اينكه يار داره 5- به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره 6- به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه 7- به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه ميكنن 8- به سلامتي شمع که تا آخرش به پات ميسوزه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:46  توسط دختر مامان
|
به نام کلیسای عشق
عشق يعني راه رفتن تا سحر/ عشق يعني گريه هاي بي ثمر/ عشق يعني لحظه هاي بي کسي/ عشق يعني دوري و دلواپسي/ عشق يعني دوري از زيباترين/ غربت مطلق به روي اين زمين/ عشق يعني دستهاي باز تو/ عشق يعني با تو در پرواز تو/ عشق يعني يک دل تنگ و غريب/ عشق يعني دختري پاک و نجيب/ عشق يعني چشمهاي مست او/ نامه هايم در فشار دست او/ عشق يعني شعرهاي سوخته/ عشق يعني شمع نا افروخته/ عشق يعني تا ابد در راه او/ تا هميشه يک جهان گمراه او/ عشق يعني دردهاي بي شمار/ عشق يعني عاشق و فصل بهار

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:38  توسط دختر مامان
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:13  توسط دختر مامان
|
به نام جان لا یتناهی
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نميدونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم، نميدونيم چيزي را از دست داديم
فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش،
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن،
دنبال دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه
دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه
جانلا یتناهی راهی را که حق من است برمن بگشای و اگر قرار است کاری بکنم آن را برمن آشکار کن
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:46  توسط دختر مامان
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:1  توسط دختر مامان
|
به نام خدا
تو اين روزهاي بي کسي که هرکي فکرخودشه من که بريدم از همه دلم فقط به تو خوشه وفتي توهستي دلخوشي بي خودي پرپرنميشه دلواپسي دربه دره ؛چشم منم تر نميشه حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه ميشه آخه زير سايه ي تو دلش ميخواد قد بکشه به جزتو پاي هيچ کسي به فکر من وا نميشه شب سياه بي کسي؛بي تو که فردا نميشه منکه دلم باديدنت تا آسمون پر ميکشه اگه يه روزي تو بري ؛طفلکي ديوونه ميشه منکه دلم بابودنت جون ميگيره؛تازه ميشه راستي نگفتي نازنين؛دل شما به کي خوشه؟؟ دلم به بودنت خوشه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:29  توسط دختر مامان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:28  توسط دختر مامان
|